کودکان ابروی انسان و ضامن اغاز دوباره ی جهانند .
باید به کودکان اموخت که جهان بی باطوم و گلوله زیبا تر است .
باید به فکر ساختن یک بادبادک بود ...
هنوز هم با مشتی نخ ، کمی کاغذ میشود به گیس طلای خورشید رسید .
کودکی که با مسلسل بازی می کند جهان را نجات نخواهد داد !
زمین به بهار نشست ، بهار گره از شکوفه باز کرد ...
نسیم در گیسوی بید افشان فرو پیچید ...
غنچه شکفتن آغاز کرد و سبزه دمید ...
گل هم چون یادی فراموش گشته ، در آغوش چمن بشکفت ...
و تو ای بهار ارزوی من بی ان که بر من گذر کنی ...
در شکوفه ها گردش می کنی ، به دوش نسیم پرواز می کنی ...
در یاد ها می گذری در نغمه ها می چمی ...
و این قوانینی که هر چند بارها شکسته شدند ، اما بر ان امیدم به باور مبدل شوند ...
۱.
من که امروزم بهشت نقد حاصل میشود وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم
۲.
هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی کین کیمیای هستی قارون کند گدا را
3.
اگر جنت دروغ هر چه دین است فراموشی بهشت راستین است
۴.
هرگز نگو به " اخر خط " رسیدم .حتی اگر اسمان های سربی رنگ
آینده ی تلخی را پیشگویی کنند ...
بی شک روزی که ما چشم به راهش هستیم ، فرا خواهد رسید .
۵.
انسان معجزه ایست... هنگامی که زانو نمی زند ، هنگامی که می گوید نه ،
هنگامی که دروغ نمی گوید
.۶.
جنگیدن زیبا تر از پیروزیست . به سمت مقصد رفتن از رسیدن به ان با ارزش تر است !
۷.
زندگی
جنگیست که هر روز تکرار می شود . و در ازای شادی هایش باید بهای گزافی پرداخت .
خدایا ...
اگر وجود داری و ...
عدالتی در کار هست
به من خیلی بدهکاری
خیلی ...
پ.ن : سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزده ام کز همه عالم به درم
خداوند " تنهایی " را بر گزید تا " تجمع " را اموزش دهد .
و " اشفتگی " را تا بهای بی پایان ـ " ارامش " را بنمایاند .
و " اندوه " را تا اهمیت " تسلیم و تقدیر " را عیان کند .
خداوند " سکوت " را برگزید تا مسولیت " گفتار " را تلقین کند .
و " بیماری " را تا سپاس نعمت " سلامتی " را اشکار کند .
خداوند " مرگ " را افرید تا اعتبار " زندگی " را اشکار سازد .
پدر شرمسار از وعده های هر ساله ی خرید عید ...
و دل نگران چشمان منتظر کودکان ...
سوختن و ساختن را در سفره ی هفت سین دلش جای نهاد .
![]()